لقمان
و لقد اتینا لقمان الحکمه ... :
لقمان مردی بود از بنی اسرائیل ، عده ایی می گویند خواهر زاده ایوب پیغمبر بوده است ، از اولیای الهی بود ، بعضی ها نوشتند نجار بود و بعضی ها نوشتن خیاط بود ، در تاریخ این دو شغل برای لقمان گفته شده است .
شاگردی هزار پیغمبر از بنی اسرائیل را کرده است . اصلیت لقمان ، حبشی بود اهل آفریقا بود.
سیاه چرده ، لبهای کلفت ، بینی پهن ، قد بلند و چشمان ریز ، ابروهای پهن و کشیده ، در ادب بی نظیر بود .
سی سال با داوود پیغمبر همنشین بود و زندگی کرد ، هزار پیغمبر را نصیحت کرد و به هزار پیغمبر درس داد .
گاهی برای باز شدن فکرش ، گوسفندهایی را به امانت می گرفت و به چرا می برد که از صحرا استفاده کند . می نشست در صحرا در مورد خدا فکر می کرد .
روزی لقمان داشت پند و اندرز می داد ، شخصی خیلی نگاه می کرد بلند شد ایستاد گفت : تو همان نیستی که گله ها را آورده بودی چرا روی کوه ؟ گفت چطور شد به این مقام رسیدی ؟
لقمان گفت : در اثر دو خصلت ،
1- راستگویی و صداقت : هیچ وقت دروغ نگفتم ، هیچ وقت از مسیر صداقت پایش را بیرون نگذاشت .
2- امانتداری : به امانت هیچ کس خیانت نکردم ، چه در دین باشد چه در دین نباشد .
گفت کار دیگری هم کردم :
هر کس به درد دین و دنیای من نمی خورد دنبالش نرفتم ، ازش سوال نکردم که به آن مشغول نشوم.
لقمان داری ادبی بی نظیر بود. عبادتش بی اندازه بود . خیلی عبادت می کرد ، به خاطر عبادتش ، خدا یک سینه ی گشاده و مملو از نور به او داد ، و به خاطر قلب و دل نورانی اش خدا به او حکمت داد .
کسی که خدا در دلش نور می گذارد چند علامت دارد : 1- مهربان عاقل می شود . نسبت به مردم مهربانِ عاقل است ( نه مهربان بی عقل : مادری که به بچه ی معتادش پول می دهد از این نوع است ، در قبال این پول ها مادر مقصر است و قیامت باید بایستد و پاسخ بدهد ) .
2- در میان مردم مصلح می شود .
3- همیشه هر جا نشست نصیحت می کند .
لقمان اکثرا از مردم دوری می کرد ، خانه اش همیشه بیرون شهر بود . بر مرگ فرزندش صبوری کرد ، اسم پسر لقمان یاثار بود ، لقمان این پسر را خیلی دوست می داشت ، وقتی مرد هیچ به خدا نگفت ، گفتن : لقمان، جوان بود ناکام رفت ، ( لقمان ) گفت او که داد پسندید بگیرد .
( روزی ) رفته بود بازار خرید کند ، در کنعان وقتی برگشت دزد همه ی بار را برده بود ، مردم از دور نگاهش کردن گفتن لقمان : همه را برده . لقمان گفت : کجا برده ؟ یا می فروشد و می خورد یا ارث می گذارد .
هر جا شنید کسی درس می گوید پای پیاده رفت ، نشست در محفل درسش ، هیچ ابایی نداشت که بزرگ است یا کوچک است ... .
یک روز لقمان را خریدند و غلام شد ، آقایش کم کم متوجه شد که چقدر حکیم است . یک روز گفت لقمان این گوسفند را بکش ، بهترین ، خوشمزه ترین ، نیکوترین جایش را برای من بپز و بیار ، آقا نگاه کرد دید ، دل و زبانش را پخته و آورد .
یک روز دیگر گذشت ، آقا گفت این گوسفند را بکش ، بدترین و پست ترین جایش را برای من بیاور ، گوسفند را کشت دوباره دل و زبانش را آورد . آقا گفت لقمان عجیبه ، این چه حکمتی دارد ؟
به تو می گویم خوب را بیاور دل و زبانش را می آوری ، می گویم بد را بیاور ، دل و زبان می آوری ؟
لقمان گفت :مولای من ، اگر این دو عضو پاک باشند بالاترین و با ارزشترین هستند ، اگر این دو ناپاک باشند از هر چیزی زیان آور و بدتر هستند در وجود .
صاحبش گفت حقیقتا که اهل خردی ، برو که در راه خدا آزادت کردم ، لقمان آمد بیرون شهر برای خودش خانه گرفت .
پیغمبر (ص) فرمود : لقمان پیامبر نبود ، ولی یک بنده ی پر اندیشه ، نیکو یقین ، نیک نیت و خدا دوست بود . لذا خدا هم او را دوست داشت . به خاطر همین خدا به او حکمت داد .
لقمان حرف دارد : می گوید هر کس دنیا را بر آخرت برتری دهد نه تنها به دنیا نمی رسد از عقبی هم می ماند . عاقبت بدش ، بد است و بهتر از عاقبت بد ، عافیت ( سلامتی ) است .
لقمان 720 سال عمر کرد ، به هزار پیغمبر درس داد ، و از هزار پیغمبر بنی اسرائیل درس گرفت.
از امیر المومنین پرسیدند اسم پسر لقمان چه بود ؟ فرمود : یاثار ، پسر خوبی بود ، به حکمت پدر نبود ، اما او هم به صورتی از حکمت پدر گرفت . لقمان او را عملی تربیت کرد ، اسباب و علل الهی را عملا به فرزندش آموخته بود ، و قضا و قدر را با رفتن به سفرها به فرزندش آموخت .
یک روز لقمان به پسرش گفت : بریم در فلان شهر ، فلان چیز را ببینیم ، با هم سوار شدند آمدن ، میانه ی راه پسر از روی مرکبش افتاد ، پای استر پیچید و به استخوان ساق پسر خورد، نوک استخوان پسر در آمد ، ناله کرد ... ، آب و آذوقه شان را خوردن تمام شد و از گرسنگی داشتن می مردند ، پسر گفت ، پدرم این چه حکمتی است خدا برای ما نوشته ما دنبال علم می رفتیم ، ماندیم در این سرزمین بی آب و .. ، لقمان گفت ، پسرم حتما حکمتی در شکستن پای تو هست ، پسرش را بغل گرفته بود و اشک می ریخت ....
ناگهان دیدن از دور سواری می آید ، سوار تا آنها را دید گفت جلوتر نروید ، دریای لجن شروع به جوشش کرده ، مردمی که به طرف کنعان می آمدن و مردمی که از کنعان می رفتن به طرف شهرهای دیگر ، همه در این دریای لجن دفن شدن و خدا به شما رحم کرده ...
استاد ارجمند سرکار خانم نظری